تبليغاتX
دختری از جنس باران

دختری از جنس باران

در این روزهای زندگی ام یاد گرفتم که فراموش کردن جزئی از دوست داشتن است

اگر تمام احساسات انسانها را چه نزدیک و چه دور بخواهیم با پول یا هوس پرداخت کنیم یا تمام هستی

و وجود انسانی را با بهانه‌های بیخود که در زبان زیبایند و دلنشین ولی در بطن و واقعیت تنها بهانه و دروغ

هستند به بازی بگیریم، منطقا می‌شود گفت به لجن بکشیم پستی و خودخواهی را تمام ساخته‌ایم.

می‌دانم می‌شود چندین نفر را در عین واحد دوست داشت ولی زشت‌ترین و نافرجام‌ترین دوست داشتنها

آنی است که فقط برای دل خود و رسیدن به اهداف خویش و نهایتش هوس و لذت بردن در ثانیه‌هایی

کوتاه باشد، بدون آنکه به نیازهای احساسی و عاطفی شخص مقابل ارزش و بها داد چنین دوست

داشتنی  تنها به خراب شدن تمام ابعاد روحی و جسمی و بیرونی و دنیایی انسانی ختم می‌شود که

گرفتار چنین رابطه‌ای شده است.

و برخی از ما چقدر حس ناخوشایندی را میهمان قلبی می‌کنیم که گمان می‌کنیم هیچ یک از کارهای ما

را نمی‌داند و نمی‌فهمد ولی باور نمی‌کنیم که همه را به خوبی می‌فهمد و شاید تنها دلیل بودنش

برخلاف ما این است که میهمان قلبش را عزیزتر از خود و خواسته‌هایش می‌داند و بر خلاف خودخواهان و

هوس رانان برآورده شدن خواسته‌های آآتتیابایتبینمبمحبوبش را مهم‌تر و لذت‌بخش‌تر از خواسته‌های دل

خویش می‌داند حتی اگر باعث عذاب و رنجش خاطرش گردد، دوست داشتنش واقعی است محبوبش را

به خاطر خود واقعی او دوست دارد نه به خاطر نیاز و هوس درونی خویش.

ولی زمانی چنین میزبانی نیز خسته خواهد شد و گمان می‌کنم رفتنش هم مانند ماندنش باعث نقصان

یا کمبود و تغییری در زندگی کسی نشود باز هم تنها کسی که در این جدایی رنجیده خاطر می‌شود

کسی است که دوست داشتنش واقعی است نه ظاهری و یا مقطعی .....

زمان زیباترین فرجه برای از بین بردن و حتی نشاندن گرد و غبار است پس باید تا آن هنگام که لازم است

با زمان همگام و همسفر باشیم. (درست مانند زمانی که منتظر رسیدن میوه‌ای کال می‌شویم).

+نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت8:50 PMتوسط ...دختر باران... | |

چه ترنّم زیبایی است باران

بادل کوچک ابرها چه خوب می آمیزد

و درنگ جایز نیست

که بود دل راغنودوصبوری می کرد؟

چه کسی بود که غروب را هدیه داد به قلب تنگ سپیده؟

چرا ارمغانی از بهشت به کوچه چشمانم نداد؟

ولی هنوز باران قشنگ است

مثل بوی ریحان

همانند نیلوفرهایی که برروی مرداب می رقصند!

هنوز باران جمیل است و پر ناز.

+نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت11:41 AMتوسط ...دختر باران... | |

 

درپشت کوه آرزو ، در انتها ی دشت خیال،بر فراز اسمان رویا ثانیه ها مرده اند . یادمان باشد:

ثانیه ها ما را تلف میکنند ،ما ثانیه ها را تلف نکنیم.

دستانت را به دست من بده.بیا تا دوباره ثانیه ها را بسازیم.بیا تا عمر افتاب را طولانی کنیم. بیا تا اسمان را آبی تر کنیم. بیا  تا تولد رنگین کمان را جشن بگیریم. بیا تا برای کبوتر ها دانه بریزیم. بیا تا آغوش بگشاییم برای آنهایی که نیازمند محبت ماهستند.بیا تا محبتمان را نثار قلب هایی کنیم که درعطش یک جرعه محبت می سوزند. بیا با دستانمان ، دستانی را یاری دهیم که می دانیم یاریمان می دهند.

در این صورت دیگر هیچ قلبی شکسته نمیشود . دیگر هیچ چشمی از روی نا امیدی اشک نمی ریزد. بلکه قلب ها برای هم می تپند و اشک ها از شوق دیدار سرازیر می شوند. ان وقت است که روحی تازه در ثانیه ها دمیده می شود.

آری ثانیه ها دوباره حیات می یابند...

+نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت6:33 PMتوسط ...دختر باران... | |

باز کن پنجره را صبح دمید

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید

زندگی رویا نیست

زندگی زیباییست

می توان بر درختی تهی از بار زد  پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو هردو بیزار از این فاصله هاست

+نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت10:36 PMتوسط ...دختر باران... | |

این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان....با شمارش نفسهایت........

بمان با من بمان...!

 

+نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت7:32 PMتوسط ...دختر باران... | |

کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

....

کار ما شاید این است

که در میان گل نیلوفر و قرن

پی اواز حقیقت بدویم

+نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت7:18 PMتوسط ...دختر باران... | |

سیه چشمی به کار عشق استاد ٬

به من درس محبت یاد می داد.

مرا از یاد برد آخر ولی من

بجز او عالمی را بردم از یاد !

            

..فریدون مشیری..

+نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت9:46 PMتوسط ...دختر باران... | |

چیزی که به زندگی شور وهیجان می بخشد.

تعقیب است نه تسخیر.

راه است نه مقصد.

تلاش است نه کامیابی....

+نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت5:29 PMتوسط ...دختر باران... | |

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

 اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

 کاش همان کودکی بودیم

 که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

 و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

+نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت11:39 PMتوسط ...دختر باران... | |

اگر روزي دلم گرفت!

 يادم باشد؛


که خدا با من است....
که فرشته ها برايم دعا ميکنند.....
که ستاره ها شب را برايم روشن خواهند کرد.....

يادم باشد


كه دستان مهربان تو را دارم...
كه نگاه عاشق تو را دارم...
كه لبخند منتظر تو را دلرم...

يادم باشد

که قاصدکي در راه است....
که فردا منتظرم مي ماند......
که من راه رفتن مي دانم و دويدن......

و جاده ها قدم هايم را شماره خواهند کرد......

 يادم باشد؛


که خداي من اينجاست ....
همين نزديکيها....


و من تنها نيستم

+نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت3:39 PMتوسط ...دختر باران... | |